تبلیغات
کلبه تنهایی - مطالب مهر 1394
کلبه تنهایی

به کلبه ی کوچکم دعوتت می کنم تا بدانی در اجاق سرد دلم چیزی جز یاد تو نمی سوزد !!

دلم برای حماقتهای چارده 
پانزده
سالگیم تنگ شده!!
برای وقتی که بهترین خواننده ها
لیلا فروهر و منصور بودن و 
بهترین رمان دنیا بامداد خمار 
و میم مودب پور !!!
دلم برای وقتی که فکر میکردم
سه هزار سال دیگه وقت دارم تا 
صاحب رویایی ترین عشق دنیا باشم و 
یکی که نزاره 
حتی خودم در ماشین رو باز کنم تنگ شده....
دلم برای وقتهایی که بی دغدغه ساعتها می خوابیدم 
و جز خواب پرواز هیچ خوابی نمیدیدم تنگ شده...
دلم برای روزهاییکه تا چهل سالگی قرن ها راه بود و به نظرم چهل ساله ها خیلی پیر و گنده بودند تنگ شده ....
دلم برای دغدغه های کوچیک ،آرزوهای بزرگ
تنگ شده!!!

نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر 1394 ساعت 07:57 ق.ظ توسط پارمیدا نظرات | |

 

خدایا کم آورده ام،

صــبری که داده بودی تمــام شد،

ولی دردم همــچنان باقیستـــــ!!!
بدهکار قــلبم شده ام.

میدانــم شرمنده ام نمــیکنی،

بازهم صبر مــیخواهم....


نوشته شده در یکشنبه 26 مهر 1394 ساعت 09:11 ق.ظ توسط پارمیدا نظرات | |

ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﻣﺎﻝ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ، ﻫﺮﭼﻪ ﻏﻢ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﺪﻩ
ﺭﻭﯼ ﮐﺎﻏﺬ ﺛﺒﺖ ﮐﻦ ﻫﺮ ﭼﯿﺰ ﮐﻢ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﺪﻩ

ﺗﺎ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺑـﺮ ﺗﻦ ﻧـﺎﺯ ﺗـﻮ ﺁﺳﯿﺒـــﯽ ﺭﺳــﺪ
ﻫﺮﭼﻪ ﺩﺭ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﺧﻮﺩ ﻗﻮﻃﯽ ﺳﻢ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﺪﻩ

ﺷﻬﺮ ﻋﻤﺮﺕ ﺍﺯ ﺑﻼ‌ﻫﺎ ﺩﻭﺭ ﺑــﺎﺩﺍ ﺗﺎ ﺍﺑـﺪ
ﺩﺭ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﻫﺮﭼﻪ ﺍﺯ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﻢ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﺪﻩ

ﺑﺨﺖ ﺧﻮﺏ ﻭ ﻓﺎﻝ ﻫﺎﯼ ﺳﺒـﺰ ﺍﺭﺯﺍﻧـﯽ ﺗﻮ
ﻃـﺎﻟﻊ ﻧﺤﺴﯽ ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺟﺎﻡ ﺟـﻢ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﺪﻩ

ﭼﺎﻝ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺗﻮ ﺩﺍﺋﻢ، ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺑﺖ ﻣﺴﺘــﻤﺮ
ﺧﻂ ﺍﺧﻢ ﻭ ﻣﺸﮑﻞ ﭘﺮ ﭘﯿﭻ ﻭ ﺧﻢ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﺪﻩ

«ﺁﯾﺔ ﺍﻟﮑﺮﺳﯽ» ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺑﺎﺭ ﻧﺬﺭ ﺷﺎﺩﯼ ﺍﺕ
ﺩﺭ ﺩﻝ ﺧـﻮﺩ ﺫﺭﻩ ﺍﯼ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﺪﻩ..

نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر 1394 ساعت 09:34 ق.ظ توسط پارمیدا نظرات | |

تا تـو را دارم، چه غــم دارم، هوا خـواه تـوام
من هم آغوش غمت، مشتاق و جان خواه توام
درگلســـتان وجــودت، چـرخ زد اندیشــه ام
آ مدی یا رم شدی، شعرم شدی، هم ریشه ام
غرق رویا مــی شــوم، تا یاد مــی آرم تو را
من تو را می خواهمــو این راز گفتم با خــدا
می زدم هر شــب تفائل، تا که دریابــی مــرا
من دعـا کــردم بیایـی، استجـابت شــد دعــا!
منتظـر ماندسـت قلبم تا هـم آغوشــت شــود
بوسه ای از تو ستاند،تا که مدهوشـت شــود
غرق دررویای چشمـت، غرق درآن قامتــت
آنچنان مســتت کنم، دنیــا فراموشـت شــود!
من زمین و هم زمان را باز مــی دارم زجــا
مــی گذارم شـــب بمــاند، تا ابد، تا هر کجــا
می برم قلب تو را تا سرخوشـــی، تا آسمــان
تا زمانــی که تو میخواهـی مرا، من هم تورا

نوشته شده در دوشنبه 13 مهر 1394 ساعت 12:15 ب.ظ توسط پارمیدا نظرات | |


تازگی ها در برابر بی مهری آدم ها هیچ نمی گویم 
سکوت و سکوت و سکوت ..

انگار که لال شده باشم ؛ شاید هم کور و کر 
دیگر نه انرژی توضیح دادن دارم 
و نه حتی حوصله اش را ..
می دانی ؟ دیر .. دریافتم
 که مسئول طرز فکر آدم ها نیستم ..
بگذار هرکه هرچه خواست بگوید !
چه اهمیتی دارد ؟

من در لاک خود راحت ترم .. 
آن جا می شود آرام و بی دغدغه زندگی کرد
ماهی ها نه گریه می کنند .. نه قهر و نه اعتراض !
تنها که می شوند .. قید دریا را می زنند
 
و تمام مسیر رودخانه را تا اولین قرار عاشقیشان ..
 برعکس شنا می کنند ...

نوشته شده در دوشنبه 13 مهر 1394 ساعت 08:31 ق.ظ توسط پارمیدا نظرات | |

دلم هوای بارانی می خواهد
از آن باران های تند
از آنها که می توان چشمها را بست
و به موسیقی مهربان و نا آرام رگبار گوش داد.

دلم باران می خواهد
از آنها که می توان چشمها را بست
و با تصویر مه آلود عاشقانه ها
زیر آن ساعتهای ممتد قدم زد.

دلم باران می خواهد
از آن بارانها که اگر قطره اشکی بر صورتم لغزید
پشت لبخندی کوتاه پنهانش کنم و بگویم:
آری باران است باران.

دلم باران می خواهد
از آنها که بدون چتر می توان
خشم ملایم قطره ها را روی صورت احساس کرد.

نوشته شده در شنبه 11 مهر 1394 ساعت 03:55 ب.ظ توسط پارمیدا نظرات | |

تمامــی دلـــــــخوشی مــن...
همین سکــوت و تنهااییست...
قــــــلم .. و .. کاغذی ..
که سیاه مشق های احساسم را تکلیف میکـــــــند
و فنجان چایـی که هــــــمدم شب های ملتهب مـن است...
و سیگاری که از آتش درونم شعلـه می کشــد..
...شاید اندکی خاکستر کند داغ درونم را

نوشته شده در شنبه 11 مهر 1394 ساعت 03:32 ب.ظ توسط پارمیدا نظرات | |

 

بهـ گمـــــــــانم

در زنــــــــدگی هرکس بـــــاید یک نفر باشد

مرد و زن بـــــــودنش مهــــــــــم نیست…

مرد و زن بـــــــودنش مهــــــــــم نیست
فقط باید یــــــک نفــــــــر باشد…
یک آدم …
یک دوســــــت…
یک همـــــــدم… یک رفیـــــــــق…
یک نفـــــــــر که جــــــــویای حالـــــــــت باشد…
که نگرانـــــــت باشد…
که تو را بهتـــــــر از خــــــــودت بشناسد…
یک نفر که شماره اش را بگیری و بگویی حالم بد است..
شنیدن همین یک جمله کافیست تا کار وزندگی اش را تعطیل کند…
و به سرعت باد خودش را به تو برساند…
آخر خوشبختـــــــــیست یک نفر در زنـــــــــدگیت باشد…


نوشته شده در شنبه 11 مهر 1394 ساعت 12:14 ب.ظ توسط پارمیدا نظرات | |

عشق جایی می تپد که تو باشی
 پس باش آنجا که باید باشی
در کنار احساسی از باران ، 
لطافت را از برگ جدا شده
 از گل هم میشود فهمید
احساست را برای لحظه ای به آفتاب هم ببخش 
که گرمی را به تو می بخشد
احساس را باید در قابی از عقل گذاشت 
و عاشقانه به آن خیره شد ….

نوشته شده در دوشنبه 6 مهر 1394 ساعت 10:12 ق.ظ توسط پارمیدا نظرات | |

گاهی دلت نمیخواهد

دیروز را به یاد بیاوری...

انگیزه ای برای فردا هم نداری!

وحال هم که...

گاهی فقط دلت میخواهد...

زانوهایت را تنگ در اغوش بگیری...

وگوشه ای از گوشه ترین گوشه ای که میشناسی

گریه کنی...


نوشته شده در شنبه 4 مهر 1394 ساعت 08:06 ق.ظ توسط پارمیدا نظرات | |

0veh5hfb59tnydg2g8y.jpg

این روزها دورم اما نزدیک نزدیکم


ساکت اما پر از حرفم


آرام اما غوغاییست درونم...


نشسته و میشمارم روزهای رفته و


روزهای درپیش رو را و اینکه


چه صبور است این دل!


نمیدانم چه اصراری دارد


در زنده نگهداشتن تمامشان!


نمیدانم...


آرامم میکند تنها, قدمهای تنهایی


اما


با یادی از گذشته هاو صدایی که


میخواند و نگاهی رو به آسمان


نگاه مکینم این روزها را...


همه چیز را نگاه مکینم...


نوشته شده در شنبه 4 مهر 1394 ساعت 08:01 ق.ظ توسط پارمیدا نظرات | |

چشمانم در اشک غرق شده ،

حرفهایم در سینه حبس شده ،

صدای ساکت عشق از حنجره ام فریاد می زند ،

به کدام سرای داخل شوم که در آن آرامش یابم ،

اما شاید آرامش همین نزدیکی است ، زیر سقف خدا ،

زیر آسمان آبی و آرامش بخش و پشت این آسمان آبی ،

خدا منتظر من است


نوشته شده در شنبه 4 مهر 1394 ساعت 07:58 ق.ظ توسط پارمیدا نظرات | |

میدانی.... 

 

من هنوز هم در پس تمام اتفاق هایی که نیفتاده اند میشکنم

 

چشم هایت را ببند

 

گوش کن

 

اینجا یکی دلش را در آغوش گرفته و زیر آوار بغض هایش جیغ میکشد

 

بگذار جیغ بکشد

 

از صدای یکنواخت روزگار که بهتر است


نوشته شده در شنبه 4 مهر 1394 ساعت 07:55 ق.ظ توسط پارمیدا نظرات | |

 

از چهره مهتاب ؛ لکش قسمت ماشد

از عشق ؛ غم مشترکش قسمت ما شد

هی فال گرفتیم در آیینه تقدیر ...
زنگار گرفت و ترکش ؛ قسمت ما شد ...

وقتی که فلک ؛ حکم به تنهایی ما داد
’بر خورد ورقها و تکش ؛ قسمت ما شد

عمریست که آشفته این بود و نبودیم ؛
از مساله ساده ؛ شکش قسمت ما شد...

گفتند که ایام جوانی چه قشنگ است...
غمها و شب و شاپرکش ؛ قسمت ما شد

نامرد رفیقان ؛ به خدا بشکند این دست 
وقتی که فقط بی نمکش ؛ قسمت ما شد...


نوشته شده در شنبه 4 مهر 1394 ساعت 07:53 ق.ظ توسط پارمیدا نظرات | |

دلــــم بالــکنی می خواهـــد رو به شهـــر…


و کمی بـاد خنک و تاریکـــــی …


یک فنجان بــزرگ قهوه …


یک جرعه تــو … یک جرعه من …


و سـکوتـــی که در آن دو نگـــاه گـــره خـــورده باشـــد …


بی کلام…


میـــــدانی…!؟


دلــــم یک "من" می خواهــد بـــرای تــو…


و یک "تــو" تـــا ابــــد بــرای من …


و باز هم 3نقطه های بی پایانِ من…

نوشته شده در جمعه 3 مهر 1394 ساعت 12:17 ب.ظ توسط پارمیدا نظرات | |

شراب که کهنه شد،

طعمش ناب می‌شود؛

شیرین می‌شود؛

غلیظ می‌شود؛ مستت می کند؛

نمی‌توانی از آن بگریزی.

... شراب کهنه را که بنوشی

دیگر جایی برای پنهان کردن هیچ چیز نمی‌ماند

عشق هم که کهنه شد،

می‌شود همچو شراب،

رسوخ می‌کند در بند بند وجودت،

ریشه می‌دواند در بافت‌هایت،

رسوایت می‌کند.

آن وقت است که می‌فهمی

همیشه عاشق می‌مانی...

نوشته شده در جمعه 3 مهر 1394 ساعت 12:15 ب.ظ توسط پارمیدا نظرات | |

دلم باران میخواهد

فقط باران

بایک بغض به اندازه تمام دلتنگی هایم

وبعد هم توبنشینی کنارمن

وهردو باهم قطره های باران رابشماریم

یک...

دو...

سه...

وبعد اصلا یادمان برود که همه اینها فقط یک خیال ست...

تو...باران...من...

همه اینها خیال است؟؟؟؟

نوشته شده در جمعه 3 مهر 1394 ساعت 12:12 ب.ظ توسط پارمیدا نظرات | |

اینجا مـــــــن هستم !!

نیــــــــمکتی چوبی وچتــــری که بسته است ...!


دلم تنـــــــگ نیست ...


تنـــــــــها منتظر بـــــارانم ...


که قــــــطره هایش بهانه ای باشد برای نمناک بودن لحظــــــه هایم ...


و ... اثبـــــات بی گناهی چـــــــشمانم ...!

نوشته شده در جمعه 3 مهر 1394 ساعت 12:11 ب.ظ توسط پارمیدا نظرات | |

رفتن و گم شدن از ماست نه از فاصله ها

دل از این هاست که تنــهاست نه از فاصله ها

گر چه دیگر هــمه جا پـر ز جدایــی شده است

مشکل از طاقـت دلـــهاست نــه از فاصـــله ها . . .


نوشته شده در جمعه 3 مهر 1394 ساعت 11:45 ق.ظ توسط پارمیدا نظرات | |

حالم بد نیست غم کم می خورم

کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند

عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی ؟ آفتاب . . .


نوشته شده در جمعه 3 مهر 1394 ساعت 11:38 ق.ظ توسط پارمیدا نظرات | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ



مطالب علمی - پی دیزاینر - مرکز فروش | خونسرد - کاشت مو - دکوراسیون مغازه - مبلمان اداری iranarchitects - درب چوبی - کوفه