تبلیغات
کلبه تنهایی - مطالب بهمن 1394
کلبه تنهایی

به کلبه ی کوچکم دعوتت می کنم تا بدانی در اجاق سرد دلم چیزی جز یاد تو نمی سوزد !!


خسته ام از زندگی اما جوانی میکنم
دفترم را میگشایم شعر خوانی میکنم

دفتر شعرم سفید است و میان برگها
من هنوزم نام او را گل فشانی میکنم

عشق خود با او روایت کرده ام اما دگر
دفترم را کنج گنجه بایگانی میکنم


من برای درد و رنج وغصه های عاشقی
اشکها می ریزم و با غم تبانی میکنم

رفته عمری و هنوزم من برای وصل او
رو به درگاه و دعای آسمانی میکنم

دفترم را میبرم باخود از این دنیا ولی
قصه این عاشقی را جاودانی میکنم 

نوشته شده در دوشنبه 26 بهمن 1394 ساعت 01:29 ب.ظ توسط پارمیدا نظرات | |


غروب جمعه که می شود..

آواز هایم

فرو می ریزند

غروب جمعه که می شود..

وهمی خسته

روی کاناپه ایی غمگین به سراغم می آید

غروب جمعه که می شود...

غم خودش را به پنجره میزند

غروب جمعه که می شود..

میشِکَنَم...

غروب های جمعه میشكنم... 


نوشته شده در جمعه 23 بهمن 1394 ساعت 07:09 ب.ظ توسط پارمیدا نظرات | |

با سلام خدمت همه دوستان
    
دوستان گلم ممنون از بازدیدها و نظرات پر مهرتون

دل خوشم به حضورتون دلخوشی هامو نگیرید 

اگه کسی افتخار داد و لینکم کرد 

بگه تا با کمال میل لینکش کنم....

http://sheklakveblag.blogfa.com/ پریسا دنیای شکلک ها 

یه مطلب مهم......

 یه  خواهش از همه دوستان دارم

لطف کنید آرشیو ماه های قبل وبلاگم رو بازدید کنید

 حتی اگه نظر نمیدین

شادی ... سلامتی... و خوشبختی همه آرزومه

http://sheklakveblag.blogfa.com/ پریسا دنیای شکلک ها

نوشته شده در چهارشنبه 21 بهمن 1394 ساعت 10:30 ق.ظ توسط پارمیدا نظرات | |

اندکی نگاه میکنم...
آجرها کم نیست!!!
من خود دیوارها را کوتاه چیدم...
کوتاه چیدم تا سدی نسازم..
کوتاه چیدم که خانه بزرگتری برای قلبم بسازم...
خانه ای بزرگ با دیوارهای کوتاه...
میدانی چرا؟
چون بیرحم نیستم!
ظالم نیستم!
بهای عشق ومحبت را میدانم!
پس تو ای غریبه!!!
ای دوست!!!
ای آشنا!!!
اگر دیوار من کوتاه است .....
اگر دلم را بزرگ کردم که نرنجانم و نرنجم...
سنگ در این خانه نینداز...
تا خانه ام سنگ فرش این سنگ ها و تیشه ها نشود...
بگذار در خانه ی دلم 
جایی برای خود و دوست داشتن دیگران نیز داشته باشم..

نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن 1394 ساعت 02:43 ب.ظ توسط پارمیدا نظرات | |

شب هایم بروز شده اند

دردهایم آنلاین

به مغزم کلیک که می کنم بالا نمی آید!


نوشته شده در یکشنبه 18 بهمن 1394 ساعت 02:44 ب.ظ توسط پارمیدا نظرات | |


توت ها 
بخشنده ترین درختانند
درکمترین زمان 
به ثمر می نشینند
ثمرشان زیاد کال نمی ماند و زود می رسد
قبل از آنکه دستانتان را 
به سمتشان دراز کنید 
میوه هایشان را 
پایین مى ریزند...
اما
همین میوه ى توت بیشترین هدرروى را 
در میان درختان دارد...
هرسال چند تن توت 
در كوچه و خیابان ها 
و حتى حیاط خانه ها 
جارو می شوند 
یا پای درختان 
ازبین می روند 
یا درسطل زباله ها 
می پوسند...
این است نتیجه ى بخشندگی... 
بعضی وقت ها 
بیش از حد 
كه بخشنده می شوی 
بلااستفاده می مانی
بی ارزش 
و بی حرمت...
مراقب باشید!
وقت
عمر 
و مهربانی تان را 
چطور و به چه کسانی
می بخشید... 
تعدادى از توت هایتان را نگه دارید
برای آدم های قدرشناس
زیرا اغلب افراد 
خیلی فراموشکارند 
نمی بینند شما را 
یا
اگر هم دیدند 
زود فراموش می کنند
نگران خشکیدن توت هایتان نباشید
همین توت ها 
وقتی خشک می شوند 
تازه جان می گیرند...
آنوقت جان می دهند 
برای فنجانی چای با یك عزیز دل !

نوشته شده در یکشنبه 18 بهمن 1394 ساعت 01:44 ق.ظ توسط پارمیدا نظرات | |


درون سینه ام دارم غمی از هر غمی غم تر!

ندارم محرمی در بین مردم از تو محرم تر!

به هم پیچیده ام مثل كلافی گیج و سردرگم

و دارد روزگارم میشود هر روز درهم تر !

پُرم از «پرسش» اما  از كسی چیزی نمیپرسم !

كه «پاسخ» برده من را سمت یك دنیای مبهم تر! 

به جز اینكه : « نمیدانم كجای این جهان هستم»

ندارم هیچ چیز از هیچ كس در هیچ جا كمتر!

من آن سروم كه با زخم تبر از پا نیفتادم!

بزن بر ریشه ام ! اما كمی اینبار محكم تر !

چرا دنبال «عصر سنگ» در تاریخ میگردی!؟

در این عصری كه حتی سنگ هم از ماست آدم تر!

نوشته شده در چهارشنبه 14 بهمن 1394 ساعت 11:33 ب.ظ توسط پارمیدا نظرات | |


بعضی ها 

 شبیه عطر بهار نارنج هستند؛ 

 آنقدر عمیقند که عطر بودنشان را 

 می توانی تا اخرین ثانیه عمرت در وجودت ذخیره کنی… 

 بعضی ها آرامش مطلقند 

 لبخندشان… 

 تلالو برق چشمانشان… 

 و اصل ِ کار تپش قلبشان ؛ 

 انگار که یک دنیا آرامش را به وجودت تزریق میکند 

 وآنقدر عزیزند؛ 

 آنقدر بزرگند ؛ 

 که میترسی نباشند و تو بمانی و یک دنیا حسرت… 

 اصلا خداوند در خلقت بعضی ها سنگ تمام گذاشته 

 سایه شان کم نشود از روزگارمان...


نوشته شده در چهارشنبه 14 بهمن 1394 ساعت 12:37 ب.ظ توسط پارمیدا نظرات | |


دل نوشته هایم استثناء ست ....

نه پاک نویس دارد ...

نه چک نویس ...

نه قلم  ...

ولی بی اندازه سوز و سرما دارد ...

خواندنش فقط یک ژاکت گرم ..

یک دقیقه صبر ..

یک فنجان اشک ...

و یک جگر سوخته میخواهد ...
همین...

نوشته شده در چهارشنبه 14 بهمن 1394 ساعت 12:32 ب.ظ توسط پارمیدا نظرات | |


چرخ گردون با دلم  به به چه بازی میکند
با من خسته عجب بنده  نوازی  میکند

چون نسیمی گه ملایم، گه طوفانی مخوف
وای عجب حال وهوایی بی قراری میکند

میشوم مهمان نا خوانده برایت خاطرات
تلخ وشیرینش عجب مهمان نوازی میکند

مثل هر شب قطره های اشک بامن همسفر
دیدگان  منتظر  شب  زنده  داری میکند

آب و جارو میکنم من کوچه های بیکسی
بهر دیدارت عزیز، لحظه شماری میکند

من که خود زخمی زجور روزگار و سرنوشت
از چه رو بر زخم کهنه ، زخم کاری میکند

منکه با یادش کنم روزو شبم را طی ولی
 آن عزیز مهربان،  نا  مهربانی  میکند

میشوم سنگ صبور و صبر در راه وصال
روزگارم گر چه با من کج مداری میکند

نوشته شده در جمعه 9 بهمن 1394 ساعت 04:31 ب.ظ توسط پارمیدا نظرات | |


کاش می شد خاطره ها را مثل پنبه زد،

کاش اصلا یک آدم هایی بودن

 مثل همین پنبه زن ها

 که با کمانشان می آمدند

توی کوچه پس کوچه ها...

سر ِظهرِ خلوت شهر....

و دست شان را

می گذاشتند کنار دهان شان و داد می زدند:

آآآآآآآآآی خاطره می زنیم ...

بعد تو صدایشان می کردی

می آمدند توی حیاط،

 لب حوضی ، باغچه ای ، جایی می نشستند 

و تو بغل بغل خاطره می ریختی جلوی شان

خاطره ی مرگ عزیزهایت....

تنهایی هایت،...

گریه هایت، ...

غصه خوردن هایت..

خاطره ی رفتن دوست و آشنایت 

همه را می ریختی جلوی خاطره زن

و او هی می زد و هی می زد

آن قدر که خاطره ها را تکه تکه می کرد، 

تکه تکه.....

آن قدر که پودر می شدند، 

ریز می شدند توی هوا...

مثل غبار که باد بیاید برشان دارد 

و با خود ببرد به هر کجا که می خواهد...

بعد تو یک لیوان چای خوش رنگ تازه دم

می آوردی برای خاطره زن و می گفتی :

نوش جان

سبک شدم

راحتم کردی از دست این همه خاطره...

و از خاطرات خوش
 برای شبهای سردمان 

رواندازی گرم میدوخت پر از امنیت...

پر از آرامش...

نوشته شده در شنبه 3 بهمن 1394 ساعت 03:21 ب.ظ توسط پارمیدا نظرات | |


ﭘﺎﯼ ﺩﺭﺩ ﺩﻟــــﻢ ﺍﮔﺮ ﺑﻨﺸﯿــــﻨﯽ ...

ﮐﺎﺳﻪ ﺻﺒﺮﺗــــــ ﻟــــــــﺒﺮﯾﺰ ...

ﮐﺎﻏﺬ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺍﺗـــ ﻣﭽــــــــﺎﻟﻪ ...

ﻭ ﮔﻮﺵ ﻫﺎﯼ ﺩﻟﺖ ﺯﻧﮕــــــــ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ...

ﻫﺮ ﻃﺮﻓــــــ ﮐﻪ ﺑﻨﮕﺮﯼ ﺑﺎﺩ ﻭ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺍﺳﺘــــــــ ...

ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻧــــــــﻪ ﭼﺮﺍﻍ ﺑﯿـــــــــﺎﻭﺭ ...

ﻭ ﻧــــــــــﻪ ﺩﺭﯾﭽﻪ ﺍﯼ ...

ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﺘــــــــــ ...

ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻟﺘـــــــــــ ﺩﺳﺘﻤﺎﻟﯽ ﺑﯿــــﺎﻭﺭ ...

ﺍﮔﺮﺧﻄـــــ ﺧﻄﯽ ﻫﺎﯾﻢ

ﺧﻮﺍﻧـــــــﺎ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﺑﺮﺍﯾﺘـــــــــ ...

ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﮔﺮﯾﺴﺘﻨﻤـــــﺎﻥ ﺑﺴﯿﺎﺭﺳﺘـــــــــــــ ...

ﻣـﺨــﺎﻃــﺒــــ ﺧـﺎﺻـــــــــﯽ ﻧـﺪﺍﺭﺩ ﻧـﻮﺷـﺘــــﻪ ﻫـﺎﯾـﻢ

ﺍﻣــــــﺎ

ﺗــﺎ ﺩﻟــﺘــــــ ﺑــﺨــﻮﺍﻫــــــــــﺪ

ﻫــﻤـــــــــــﺪﺭﺩ ﺩﺍﺭﺩ

ﺩﺍﻍِ ﺗــــﻤــــﺎﻡِ ﻧـــﻮﺷـــﺘــﻪ ﻫـــﺎﯾـــﻢ

نوشته شده در جمعه 2 بهمن 1394 ساعت 12:47 ق.ظ توسط پارمیدا نظرات | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ



مطالب علمی - پی دیزاینر - مرکز فروش | خونسرد - کاشت مو - دکوراسیون مغازه - مبلمان اداری iranarchitects - درب چوبی - کوفه