تبلیغات
کلبه تنهایی
کلبه تنهایی

به کلبه ی کوچکم دعوتت می کنم تا بدانی در اجاق سرد دلم چیزی جز یاد تو نمی سوزد !!

با سلام خدمت همه دوستان
    
دوستان گلم ممنون از بازدیدها و نظرات پر مهرتون

دل خوشم به حضورتون دلخوشی هامو نگیرید 

اگه کسی افتخار داد و لینکم کرد 

بگه تا با کمال میل لینکش کنم....

http://sheklakveblag.blogfa.com/ پریسا دنیای شکلک ها 

یه مطلب مهم......

 یه  خواهش از همه دوستان دارم

لطف کنید آرشیو ماه های قبل وبلاگم رو بازدید کنید

 حتی اگه نظر نمیدین

شادی ... سلامتی... و خوشبختی همه آرزومه

http://sheklakveblag.blogfa.com/ پریسا دنیای شکلک ها

نوشته شده در چهارشنبه 21 بهمن 1394 ساعت 10:30 ق.ظ توسط پارمیدا نظرات | |



از خواب خسته ام

به چیزی بیشتر از خواب

نیاز دارم؛

چیزی شبیه بی هوشی، برای زمان طولانی.

شایدم از بیداری خسته ام ؛

از اینکه بخوابم و

تهش بیداری باشد

کاش می شد سه سال یا شش سال یا نه سال خوابید

و بعد بیدار شد

نشد هم... نشد•••

نوشته شده در جمعه 21 اسفند 1394 ساعت 04:00 ب.ظ توسط پارمیدا نظرات | |


یه وقتایی هست که دلـــ...ت بدجوری میگیره

نه آهنگ های روی کامپیوترت

نه عکس های تو گوشی ات

نه دراز کشیدن و الکی زل زدن به سقف اتاق

نه نگاه های پشت پنجره آروم ات نمیکنه

دوست داری بخزی یه کنج و یه دلـــ... سیر گریه کنی

واسه چی؟واسه کی؟معلوم نیست...

نوشته شده در چهارشنبه 19 اسفند 1394 ساعت 02:01 ق.ظ توسط پارمیدا نظرات | |


به راستی چه سخت است خندان نگهداشتن لبها
در زمان گریستن قلبها...
و تظاهر به خوشحالی
در اوج غمگینی...
و چه دشوار و طاقت فرساست
گذراندن روزها
در حالی كه تظاهر میكنی هیچ چیز برایت اهمیتی ندارد...
اما چه شیرین است
در خاموشی و خلوت
به حال خود گریستن

نوشته شده در چهارشنبه 19 اسفند 1394 ساعت 01:54 ق.ظ توسط پارمیدا نظرات | |


"دِلـــــــــــــــــــــــــــم"

بــاران می خواهــــد..........

بــارانی آرام….....

امـــــــــــــااااااا......

طـولانــــــــــــی.......

تا دسـت در دسـتِ قطــــره هـایش......

و پـا به پـایِ نمنــــــاکـی اش......

تمــــام کـوچــه بــاغ ها را......

با پـــاهایی بِرَهنــــــــــه قــدم زنــــم..

مــن بُغـــــــــــض کنــم......

آسمــــــان ببـــارد.......

آسمـــــــان بُغــــــــــــــض کنــد.......

مـــن اشکــــــــ بریــزم......

آنگـاه هـــــــر دو آرام

شَویــــــــــــــــم...


نوشته شده در چهارشنبه 19 اسفند 1394 ساعت 01:36 ق.ظ توسط پارمیدا نظرات | |


خسته ام از زندگی اما جوانی میکنم
دفترم را میگشایم شعر خوانی میکنم

دفتر شعرم سفید است و میان برگها
من هنوزم نام او را گل فشانی میکنم

عشق خود با او روایت کرده ام اما دگر
دفترم را کنج گنجه بایگانی میکنم


من برای درد و رنج وغصه های عاشقی
اشکها می ریزم و با غم تبانی میکنم

رفته عمری و هنوزم من برای وصل او
رو به درگاه و دعای آسمانی میکنم

دفترم را میبرم باخود از این دنیا ولی
قصه این عاشقی را جاودانی میکنم 

نوشته شده در دوشنبه 26 بهمن 1394 ساعت 01:29 ب.ظ توسط پارمیدا نظرات | |


غروب جمعه که می شود..

آواز هایم

فرو می ریزند

غروب جمعه که می شود..

وهمی خسته

روی کاناپه ایی غمگین به سراغم می آید

غروب جمعه که می شود...

غم خودش را به پنجره میزند

غروب جمعه که می شود..

میشِکَنَم...

غروب های جمعه میشكنم... 


نوشته شده در جمعه 23 بهمن 1394 ساعت 07:09 ب.ظ توسط پارمیدا نظرات | |

اندکی نگاه میکنم...
آجرها کم نیست!!!
من خود دیوارها را کوتاه چیدم...
کوتاه چیدم تا سدی نسازم..
کوتاه چیدم که خانه بزرگتری برای قلبم بسازم...
خانه ای بزرگ با دیوارهای کوتاه...
میدانی چرا؟
چون بیرحم نیستم!
ظالم نیستم!
بهای عشق ومحبت را میدانم!
پس تو ای غریبه!!!
ای دوست!!!
ای آشنا!!!
اگر دیوار من کوتاه است .....
اگر دلم را بزرگ کردم که نرنجانم و نرنجم...
سنگ در این خانه نینداز...
تا خانه ام سنگ فرش این سنگ ها و تیشه ها نشود...
بگذار در خانه ی دلم 
جایی برای خود و دوست داشتن دیگران نیز داشته باشم..

نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن 1394 ساعت 02:43 ب.ظ توسط پارمیدا نظرات | |

شب هایم بروز شده اند

دردهایم آنلاین

به مغزم کلیک که می کنم بالا نمی آید!


نوشته شده در یکشنبه 18 بهمن 1394 ساعت 02:44 ب.ظ توسط پارمیدا نظرات | |


توت ها 
بخشنده ترین درختانند
درکمترین زمان 
به ثمر می نشینند
ثمرشان زیاد کال نمی ماند و زود می رسد
قبل از آنکه دستانتان را 
به سمتشان دراز کنید 
میوه هایشان را 
پایین مى ریزند...
اما
همین میوه ى توت بیشترین هدرروى را 
در میان درختان دارد...
هرسال چند تن توت 
در كوچه و خیابان ها 
و حتى حیاط خانه ها 
جارو می شوند 
یا پای درختان 
ازبین می روند 
یا درسطل زباله ها 
می پوسند...
این است نتیجه ى بخشندگی... 
بعضی وقت ها 
بیش از حد 
كه بخشنده می شوی 
بلااستفاده می مانی
بی ارزش 
و بی حرمت...
مراقب باشید!
وقت
عمر 
و مهربانی تان را 
چطور و به چه کسانی
می بخشید... 
تعدادى از توت هایتان را نگه دارید
برای آدم های قدرشناس
زیرا اغلب افراد 
خیلی فراموشکارند 
نمی بینند شما را 
یا
اگر هم دیدند 
زود فراموش می کنند
نگران خشکیدن توت هایتان نباشید
همین توت ها 
وقتی خشک می شوند 
تازه جان می گیرند...
آنوقت جان می دهند 
برای فنجانی چای با یك عزیز دل !

نوشته شده در یکشنبه 18 بهمن 1394 ساعت 01:44 ق.ظ توسط پارمیدا نظرات | |


درون سینه ام دارم غمی از هر غمی غم تر!

ندارم محرمی در بین مردم از تو محرم تر!

به هم پیچیده ام مثل كلافی گیج و سردرگم

و دارد روزگارم میشود هر روز درهم تر !

پُرم از «پرسش» اما  از كسی چیزی نمیپرسم !

كه «پاسخ» برده من را سمت یك دنیای مبهم تر! 

به جز اینكه : « نمیدانم كجای این جهان هستم»

ندارم هیچ چیز از هیچ كس در هیچ جا كمتر!

من آن سروم كه با زخم تبر از پا نیفتادم!

بزن بر ریشه ام ! اما كمی اینبار محكم تر !

چرا دنبال «عصر سنگ» در تاریخ میگردی!؟

در این عصری كه حتی سنگ هم از ماست آدم تر!

نوشته شده در چهارشنبه 14 بهمن 1394 ساعت 11:33 ب.ظ توسط پارمیدا نظرات | |


بعضی ها 

 شبیه عطر بهار نارنج هستند؛ 

 آنقدر عمیقند که عطر بودنشان را 

 می توانی تا اخرین ثانیه عمرت در وجودت ذخیره کنی… 

 بعضی ها آرامش مطلقند 

 لبخندشان… 

 تلالو برق چشمانشان… 

 و اصل ِ کار تپش قلبشان ؛ 

 انگار که یک دنیا آرامش را به وجودت تزریق میکند 

 وآنقدر عزیزند؛ 

 آنقدر بزرگند ؛ 

 که میترسی نباشند و تو بمانی و یک دنیا حسرت… 

 اصلا خداوند در خلقت بعضی ها سنگ تمام گذاشته 

 سایه شان کم نشود از روزگارمان...


نوشته شده در چهارشنبه 14 بهمن 1394 ساعت 12:37 ب.ظ توسط پارمیدا نظرات | |


دل نوشته هایم استثناء ست ....

نه پاک نویس دارد ...

نه چک نویس ...

نه قلم  ...

ولی بی اندازه سوز و سرما دارد ...

خواندنش فقط یک ژاکت گرم ..

یک دقیقه صبر ..

یک فنجان اشک ...

و یک جگر سوخته میخواهد ...
همین...

نوشته شده در چهارشنبه 14 بهمن 1394 ساعت 12:32 ب.ظ توسط پارمیدا نظرات | |


چرخ گردون با دلم  به به چه بازی میکند
با من خسته عجب بنده  نوازی  میکند

چون نسیمی گه ملایم، گه طوفانی مخوف
وای عجب حال وهوایی بی قراری میکند

میشوم مهمان نا خوانده برایت خاطرات
تلخ وشیرینش عجب مهمان نوازی میکند

مثل هر شب قطره های اشک بامن همسفر
دیدگان  منتظر  شب  زنده  داری میکند

آب و جارو میکنم من کوچه های بیکسی
بهر دیدارت عزیز، لحظه شماری میکند

من که خود زخمی زجور روزگار و سرنوشت
از چه رو بر زخم کهنه ، زخم کاری میکند

منکه با یادش کنم روزو شبم را طی ولی
 آن عزیز مهربان،  نا  مهربانی  میکند

میشوم سنگ صبور و صبر در راه وصال
روزگارم گر چه با من کج مداری میکند

نوشته شده در جمعه 9 بهمن 1394 ساعت 04:31 ب.ظ توسط پارمیدا نظرات | |


کاش می شد خاطره ها را مثل پنبه زد،

کاش اصلا یک آدم هایی بودن

 مثل همین پنبه زن ها

 که با کمانشان می آمدند

توی کوچه پس کوچه ها...

سر ِظهرِ خلوت شهر....

و دست شان را

می گذاشتند کنار دهان شان و داد می زدند:

آآآآآآآآآی خاطره می زنیم ...

بعد تو صدایشان می کردی

می آمدند توی حیاط،

 لب حوضی ، باغچه ای ، جایی می نشستند 

و تو بغل بغل خاطره می ریختی جلوی شان

خاطره ی مرگ عزیزهایت....

تنهایی هایت،...

گریه هایت، ...

غصه خوردن هایت..

خاطره ی رفتن دوست و آشنایت 

همه را می ریختی جلوی خاطره زن

و او هی می زد و هی می زد

آن قدر که خاطره ها را تکه تکه می کرد، 

تکه تکه.....

آن قدر که پودر می شدند، 

ریز می شدند توی هوا...

مثل غبار که باد بیاید برشان دارد 

و با خود ببرد به هر کجا که می خواهد...

بعد تو یک لیوان چای خوش رنگ تازه دم

می آوردی برای خاطره زن و می گفتی :

نوش جان

سبک شدم

راحتم کردی از دست این همه خاطره...

و از خاطرات خوش
 برای شبهای سردمان 

رواندازی گرم میدوخت پر از امنیت...

پر از آرامش...

نوشته شده در شنبه 3 بهمن 1394 ساعت 03:21 ب.ظ توسط پارمیدا نظرات | |


ﭘﺎﯼ ﺩﺭﺩ ﺩﻟــــﻢ ﺍﮔﺮ ﺑﻨﺸﯿــــﻨﯽ ...

ﮐﺎﺳﻪ ﺻﺒﺮﺗــــــ ﻟــــــــﺒﺮﯾﺰ ...

ﮐﺎﻏﺬ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺍﺗـــ ﻣﭽــــــــﺎﻟﻪ ...

ﻭ ﮔﻮﺵ ﻫﺎﯼ ﺩﻟﺖ ﺯﻧﮕــــــــ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ...

ﻫﺮ ﻃﺮﻓــــــ ﮐﻪ ﺑﻨﮕﺮﯼ ﺑﺎﺩ ﻭ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺍﺳﺘــــــــ ...

ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻧــــــــﻪ ﭼﺮﺍﻍ ﺑﯿـــــــــﺎﻭﺭ ...

ﻭ ﻧــــــــــﻪ ﺩﺭﯾﭽﻪ ﺍﯼ ...

ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﺘــــــــــ ...

ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻟﺘـــــــــــ ﺩﺳﺘﻤﺎﻟﯽ ﺑﯿــــﺎﻭﺭ ...

ﺍﮔﺮﺧﻄـــــ ﺧﻄﯽ ﻫﺎﯾﻢ

ﺧﻮﺍﻧـــــــﺎ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﺑﺮﺍﯾﺘـــــــــ ...

ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﮔﺮﯾﺴﺘﻨﻤـــــﺎﻥ ﺑﺴﯿﺎﺭﺳﺘـــــــــــــ ...

ﻣـﺨــﺎﻃــﺒــــ ﺧـﺎﺻـــــــــﯽ ﻧـﺪﺍﺭﺩ ﻧـﻮﺷـﺘــــﻪ ﻫـﺎﯾـﻢ

ﺍﻣــــــﺎ

ﺗــﺎ ﺩﻟــﺘــــــ ﺑــﺨــﻮﺍﻫــــــــــﺪ

ﻫــﻤـــــــــــﺪﺭﺩ ﺩﺍﺭﺩ

ﺩﺍﻍِ ﺗــــﻤــــﺎﻡِ ﻧـــﻮﺷـــﺘــﻪ ﻫـــﺎﯾـــﻢ

نوشته شده در جمعه 2 بهمن 1394 ساعت 12:47 ق.ظ توسط پارمیدا نظرات | |

میگویند چه خوب مانده اى ...

غافل از اینكه من خوب نمانده ام...

من جا مانده ام !

نگاهم...

معصومیت كودكیست هراسیده از آژیر قرمز جنگ...

لبخندم... 

تلخى عصیان فروخورده ى نوجوانیست ، 

شوریده از فشار تحریمها...

و چهره ام... 

نقاب سنگى جوانیست 

وامانده در من خفه و خاموش،

 هزارسال به چله نشسته !
من از دهه ى عشق ممنوع مى آیم ... 

از دهه ى نگاه ممنوع...

زیبایى ممنوع...

شعر ممنوع و كلام ممنوع !

من از جنس هیچ كس نیستم... 

من تنها خود را 

از سرزمین خاكسترى دهه شصت ام

 به دنیاى رنگى تو سنجاق كرده ام ...

تا مگر كودكى فریز شده در من یخ بشكند 

و جوان شدن بیاموزد...

تا جوانى تاریخ مصرف گذشته ام ،

 پیش از گندیدن ، پیر شدن آغاز كند !

من عدد شناسنامه ام را انكار نمیكنم... 

اما سالهاست كه عدد شناسنامه ام مرا انكار كرده است !

من تمامى اعداد زندگیم را كم رنگ شمرده ام !

كم رنگ عاشق شده ام ... 

كم رنگ لمس كرده ام ... 

كم رنگ نفس كشیده ام ... 

و كم رنگ خندیده ام !


نوشته شده در سه شنبه 29 دی 1394 ساعت 12:51 ب.ظ توسط پارمیدا نظرات | |



کوچک که بودم


کشتی هایم که غرق می شد


سریع برگی از دفتر مشقم می کندم


و دوباره یکی عین آن را می ساختم !


حالا ولی روزهاست که کشتی هایم غرق شده


و تنها در حسرت آنم


که چرا دیگر دفتر مشقی ندارم ؟!


نوشته شده در دوشنبه 28 دی 1394 ساعت 12:25 ب.ظ توسط پارمیدا نظرات | |


ﺳﺮﺑﻪ ﺳﺮﻡ ﻧﮕﺬﺍﺭ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ...

ﺩﻝِ ﺷﻮﺧﯽ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﻡ ....! 

ﺑﺎ ﺗﻮﺍﻡ ... 

ﺳﺎﺯﺕ ﻫﻢ ﮐﻪ ﮐﻮﮎِ ﮐﻮﮎ ﺑﺎﺷﺪ 

ﻗﺪﻣﻬﺎﯾﻢ ﺑﻪ ﺭﻗﺺ ﻧﻤﯽﺭوند....

ﻣﺤﺾِ ﺭﺿﺎﯼِ ﻫﺮﮐﻪ ...!

ﻧﻮﺍﺯﺷﻢ ﮐﻦ ...!

 ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﻢ 

ﺍﺯ ﺩﺳﺖِ ﺗﻮ ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺑﻐﺾ ﭼﯿﺪﻥ ﺩﺭ ﮔﻠﻮ 

،ﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖِ ﻣﻦ ﺟﺰ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﮐﺮﺩﻥِ ﺍﺷﮑﻬﺎﯾﻢ 

ﭘﺸﺖِ ﺧﺮﻭﺍﺭﻫﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﮐﺎﺭﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻢ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ...

ﺑﯿﺎ ﺩﺳﺖِ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺑﺪﻫﯿﻢ ..

ﺣﺎﻻ ﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼِ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮﺍﯼِ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻋﺖ

ﺑﯿﺎ ﻭ ﮔﻮﺵ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺗﯿﺰ ﮐﻦ 

ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﻡ 

ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺟﻨﺲِ ﻧﺎﺳﺎﺯﮔﺎﺭﯼ ﻫﺎﯾﺖ ...

 با من کمی بساز روزگار.،،،!

نوشته شده در جمعه 25 دی 1394 ساعت 11:23 ب.ظ توسط پارمیدا نظرات | |


زندگی آهسته تر من خسته ام

کوله بار پاره ام را بسته ام

زخم پایم درد دارد٬ صبر کن

تا کسی مرهم گذارد٬صبر کن

صبر کن در سایه بنشینم کمی

شاید از ابری ببارد شبنمی

وادی رویای من اینجا نبود

روح من همبازی شبها نبود

صبر کن من راه را گم کرده ام

در سیاهی ها تلاطم کرده ام

صبر کن تا راه را پیدا کنم

صبر کن تا کفش خود را پا کنم...

نوشته شده در جمعه 25 دی 1394 ساعت 02:06 ب.ظ توسط پارمیدا نظرات | |


شب که میشود همه ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ  ؛

ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺧﻮﺍﺏﻫﺎﯼ ﺧﻮﺷﯽ ﺭﺍ ﺁﺭﺯﻭﻣﻨﺪﯾﻢ ...

چرا ﮐﺴﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﺪ ؛

ﺑﺮﺍﯾـﺖ ﻭﺍﻗﻌﯿﺘﯽ ﺧﻮﺵ ﻭ ﺯﯾـﺒﺎ ﺁﺭﺯﻭﻣﻨﺪﯾﻢ ...

ﺧﻮﺍﺏ ﺯﯾـﺒﺎ ﺑﻪ ﭼﻪ ﮐﺎﺭﻣﺎﻥ ﻣﯽﺁﯾد ؟!

ﻭﻗﺘﯽ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ ﺩﺭﺩﻧﺎﮐﯽ ﻫﺴﺘـﯿﻢ...

و خوشی هایمان مختص خواب هایمان است...

نوشته شده در جمعه 25 دی 1394 ساعت 09:17 ق.ظ توسط پارمیدا نظرات | |



ﻣــــﺮﺍﮐﻪ ﻣﮯﺷﻨﺎﺳﮯ؟؟؟

ﺧﻮﺩﻣﻢ. . .

ﮐﺴﮯ ﺷﺒﻴــﻪ ﻫﻴـــﭽﮑﺲ. . .

ﮐﻤﮯ ﮐﻪ ﻻﺑﻪ ﻻﮮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﻳﻢ ﺑﮕﺮﺩﮮ

ﭘﻴﺪﺍﻳﻢ ﻣﮯﮐﻨﮯ. . .

ﺷﺒــﻴﻪ ﭘﺴﺖ ﻫﺎﻳﻢ ﻫﺴﺘـﻢ. . .

"ﻏﻤﮕﻴﻦ. . .

ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ. . .

ﺻﺒﻮﺭ. . .

ﮐﻤﮯﻫﻢ ﺑﻬـﺎﻧﻪ ﮔﻴـﺮ"

ﺍﮔـﺮﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍﺑﻴﺎﺑﮯ. . .

ﻣﻨﻢ ﻫﻤـﺎﻥ ﺣﻮﺍﻟﯽ ﺍﻡ. . .

ﺷﺒﻴﻪ ﺑـــﺎﺭﺍﻥ ﭘﺎ ﻴﻴﺰﮮ. . .

ﺍﺯﺷﻠﻮﻏــﮯﻫﺎ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ. . .

ﻭ ﺑﻪ ﺗﻨﻬــﺎﻳﮯ ﻧﺰﺩﻳـﮏ. . .

نوشته شده در پنجشنبه 24 دی 1394 ساعت 11:40 ب.ظ توسط پارمیدا نظرات | |



دست هایم خالیست

و درونم سرشار ...

پُرم از آرزوهای پوشالی

و دلم خوش است به خواب شیرین شب بو

و رهایی گیسوان بید در دستان وحشی باد 

و چه زیباست،

پشت پا زدن به آن هایی که تو را رنجاندند!

و چه خوب است،

گاه گاهی دروغ بگویی به دلت

و نگذاری که بداند،

بی نهایت تنهاست

نوشته شده در چهارشنبه 23 دی 1394 ساعت 01:48 ب.ظ توسط پارمیدا نظرات | |


اطرافم پر از رویاهای سقط شده ای ست 

که بر گیسوی تنهایی ام چنگ انداخته

 و از هر سواعصاب دقایقم را می کشند.

جیغ بلندی شده روزهایم 

در سمفونی ناکوک ِ زمانه

 و من بغضی بی ترانه زیر خاکستر رویا ......

نوشته شده در پنجشنبه 17 دی 1394 ساعت 10:03 ب.ظ توسط پارمیدا نظرات | |


چقدر خسته ام.....
خســته از تـــقـــدیـــــر......
خسته از دلــــهره آیــنــده.......
خسته از شرایطی که بــهــتــر نمیشه......
خسته از سرنوشتی که رقـــــم خورده.....
خسته از انتظار بهبودی که بی گمان حاصل نمی شه .....
خـــــســـــتـــــه ام ... 
بــــــی نـــــهـــــایـــــت خـــــســـــتـــــه.

نوشته شده در سه شنبه 15 دی 1394 ساعت 10:51 ق.ظ توسط پارمیدا نظرات | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ



مطالب علمی - پی دیزاینر - مرکز فروش | خونسرد - کاشت مو - دکوراسیون مغازه - مبلمان اداری iranarchitects - درب چوبی - کوفه